|
نبودن تو تقصیر دستهای جذامی من نبود. دو سنگر انفرادی
| ||
|
از لب سیگار تو کام گرفتن پیش از گل دوم چلسی بود به بارسا پرت که میشوم طعم گس موکت است که نه فوتبال میشناسد و نه دختری بی جان که التماس اش لب فوتبال دوست سیگار بر لب بود. 91.2.24 حمیدووو برچسبها: من مهم ترم یا فوتبال, زبون بی زبونی [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 20:19 ] [ حمیدوو برگ بیدوو ]
همین حالا همین حالا که ساعت 9شب یکشنبه است. به خدا به جون مادر میگم که ترس بزرگ ترین گناه هر انسانه. دوست دارم بزنم چونشو ببرم جای دماغش....... خدایا یا صبر بده یا جیگر......
برچسبها: فایت کلاب, مسعور کیمایی, حبسی [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 21:29 ] [ حمیدوو برگ بیدوو ]
***پٍُست تعهدیسم*** نگاه میکنم به سینه زن عابری و تو هوار می شوی در بغل چرک و لاغرش
یا بوی کوکوی سوخته و لک پیرهنت پیدا تراست از شرجی شورت رو سرم
حالا که فکر نمیکنی به بازیچه بودنم حالا که باور ندارم آدم بودنت با این عذاب بی سببِ ،لاغر مردنی ول کردی بسته ای که شکستنی است.
حمیدوو 91.2.21 برچسبها: هرزگی, الکی, بی هدفی [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 21:57 ] [ حمیدوو برگ بیدوو ]
چهار سال پیش بود،یک روز اردیبهشتی. باران مورب میزد. شاید هم مورب زده بود و بعدش آفتاب شده بود. ریه هایم پراز بوی خوب خاک خیس خورده بود .رخوت بر تن بود. و تمنای گرم پتو.گرم بازی های خودم بودم.دلزده از یاهو 360 آن روزها که قلدریبود برای خودش.فیس بوک هم آنقدر ها شاخ نشده بود.هکری عراقی پرشین بلاگ را ترکانده بود و دامنه دات کام نداشت.دربه در جایی برای نوشتن بودم وقتی هنوز وردپرس و میهن بلاگ آنقدرها رایج نبودن.بار و بندیل را جمع کردم و آمدم اینجا. اسمش رابه هیچ فکری گذاشتم کافه کتاب. اما بعدتر ها. یعنی همین اخیرا فهمیدم این کافه حداقل واسه ادبیات ایتالیا و استفانو بننی* خیلی کاربرد دارد.این شد که این مدت اینجا ماندگار شدم.هرچند پررنگ نبودم و هر وقت ویررم میگرفت مینوشتم.اما باز کمی کردم به تاریخ کتبی خودم تا هروقت برای خودم خواستم دنبال بایگانی معتبری بگردم.سری به بلاگ بزنم و ببینم آنموقع چه کردم.پستم چه بوده. چه کسی برایم کامنت گذاشته و با کی دعوا کرده و با کی آشتی کردم؟از چی دلم پر بوده و چه کسی برایم قابل احترام.
پ.ن:این بلاگ قبلی ام بود که بعد از هک شدن پرشین بلاگ رهایش کردم. دنیای داشت برای خودش. www.kartabl.persianblpg.ir برچسبها: 4 سالگی, هجرت, غم و شادی [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:32 ] [ حمیدوو برگ بیدوو ]
***این نوشته از جایی که نمیدانم نوشته شده بود که برای ستون دریچه نشریه دانشجویی تهیه شده بود. حالا بعد سه سال پیدایش کردم و فکرکردم بد نیست دوباره بخوانمش و ببینم سه سال پیش کجا بودم***
یخ در پرتقال با طعم بهشت
بیشتر سکوت بینمان شکل می گرفت.در بر کار بردن کلمات خیلی محتاط بودم.دستم را توی جیبم شلوارم کردم.به قدم هایم نظم بخشیدم.کیفی که از روی شانه ام آویزان بود با هر قدم یک بار به پشت پایم می خورد.مانتو خوش رنگی به تن داشت و با شالی که سرش بود تناسب خوبی داشت.معلوم بود که با دقت و وسواس انتخابشان کرده.سرم را پایین انداختم و سعی کردم حرفی نزنم.بعد یک سال دیده بودمش.دل پری ازش نداشتم اما از کاری هم کرده بود راضی نبودم.اول او بود که سکوت را شکست.درباره ی دوست جدیداش گفت.از این کار متنفر بودم چه وقتی که با هم بودیم و چه حالا.درست وقتی فکر می کردم همانجا درست وسط قلبش یک سوئیت رو به دریا دربست گرفتم.از کسی دیگر حرف می زد.و من برزخ از مردهای ناتمام زندگی اش. حرفی نمی زدم و بشتر سکوت می کردم.
سعی نکردم دنباله حرفش را بگیرم بیشتر حرف های ساده پیش پا افتاده می زدم. به دو راهی رسیدیم می دانستم می توانم نگاهش دارم.حداقل به اندازه زمان خوردن یک یخ در بهشت با طعم پرتقال .تا بتوانم برای حرفم زمینه چینی کنم.اما..............رفتن را قاطعانه برگزیدم. اردیبهشت 88-تهران برچسبها: عرق, یخ, بهشت [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:48 ] [ حمیدوو برگ بیدوو ]
|
||
| [ : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||